تبليغاتX
من و مامان و بابا
گل زندگیمان
خيلي وقت بود كه سرم خيلي شلوغ بود آخه ماماني خياطي ميرفتم از طرفي هم گل پسري ما كه شما باشي مهد قرآن ميري خلاصه رويدادهاي گذشته...

ماه رمضون امسال با هم مي رفتيم مسجد و كلي شما نذري مي خوردي

امسال تولدت رو سه تايي جشن گرفتيم كادوت هم يه اسكوتر بود كه خودت انتخاب كردي و كيك هم دوتايي درست كرديم 

محرم هم براي عزاداري با بابايي مي رفتي هيئت و زنجير مي زدي راستي امسال براي عزاداري حسينيه ي اعظم رفتيم زنجان خيلي با شكوه بود هوا هم سرد

شب يلدا هم نازنين اينا و سوگل و سونيا خونه ي ما بودند

مهدو خيلي دوست داري خاله فرشته هم كلي چيزاي خوب بهتون ياد داده انشاالله قراره شنبه سوم دي برين اردو (قلعه ي سحرآميز)

بازم ميام ماماني...

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 0:45  توسط مامان  | 

 

دوشنبه5 ارديبهشت براي اولين بار سوار هواپيما شدي و رفتيم كيش بابا به نام ما شد به كام تو ماماني هر چي ديدي بابايي برات خريد و كلي گشتيم و موقع خونه اومدن يه چمدون ديگه اضافه شد الان هم كه الانه هرچي ميخواي ميگي بريم كيش بخريم  بابا اي ول مايه دار راستي از 19 هم من ميرم خياطي شمارو هم ميزارم خانه ي اسباب بازي خدارو شكر از اونجا خوشت اومده عزيزكم يه چيزه ديگه 31 ارديبهشت براي اولين بار دوچرخه ات رو برديم پايين و كمي ركاب زدن تمرين كردي يه خورده دوچرخه سواري رو دير شروع كردي عوضش كلي چيزهاي خوبه ديگه رو ياد گرفتي ورجه وورجه هات زياد شده سوالات و كنجكاويهات و تازگيها به من ميگي منو ببر برنامه ي پينوكيو البته به خاطر چوبه جادويي فرشته ي مهربون كه چوبشو بگيريو روي ساعته بن تنيت بزنيو ساعت واقعي بشه تا بتوني تبديل به موجوداته ساعت بشي قربون تخيلاتت عسلم اگه الان بيدار بودي ميگفتي من عسل نيستم عتيقه ام آخه بعضي وقتا يه كارايي ازت سر ميزنه كه بابا بهت ميگه عتيقه ي من .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 2:14  توسط مامان  | 

عید عید عید

سال 1390 شمسي به تمام كوچولوهايي كه يك سال بزرگ شدن مبارك  امسال سال خرگوشه شاياني من امسال عيد طبق معمول رفتيم هيدج و مسافرت قسمت نشد مامان جونينا هم همراه خاله و داييها رفتن شمال كه انگاري همه ي شهرو با خودشون برده بودن ما هم بعد از عيد ديدنيها برگشتيم خونه و دوباره براي سيزده بدر برگشتيم و با عزيزينا وعمه ينا رفتيم كوه راستي دوازده بدر رو هم  با مامان جونينا رفتيم باغ  راستي امسال سال جهاد اقتصاديه اينم براي اطلاع بيشتر گل پسرم .

سال خوبي رو براي همه آرزو مي كنم .........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 2:10  توسط مامان  | 

 

خونه تکونی و خرید های عید با آق شایان چه شود.... 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 8:21  توسط مامان  | 

از میوه ی شیرین و شیطون زندگیمان

شایان جون ما خیلی شیطون شده همش یا در حال ورجه وورجس یا مثل این فیلمای جنگی یه شمشیر به دست تازگی ها هم مختارنامه رو رد نمی کنه حتی تکرارهاشو همش هم از سرو کول من وبابایی بالامیره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 23:21  توسط مامان  | 

یا حسین ع مظلوم

عاشورای امسال 25 آذر ماه بود شما با بابایی رفتی برای عزاداری امام حسین و زنجیر می زدی 
امام حسین یارت مامانی

راستی شب یلدا هم سوگلینا و نویدینا اومدن خونه ی ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 13:44  توسط مامان  | 

عروسی
آبان ماه عروسی دایی محمد بود ما هر چی که برات می خریدیم می گفتی اینا مال عروسیه خلاصه روز عروسی فرا رسید و این آقای ما که تو باشی با امیرحسین کلی بازی و شیطونی کردین همه می گفتن چه نوه های شیطونی دو هفته بعد عروسی هم خاله لیلا همه رو دعوت کرد خونه ی خودشون (خاله دایی هام و ننه) اونجا هم چون همه بودن خیلی خوش گذشت البته اونجا بزرگترها هم شلوغ می کردن از جمله  ی اونها دایی رسول پنج شنبه رفتیم و جمعه شب برگشتیم


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:40  توسط مامان  | 

تولد تولد تولدت مبارک

مامانی من امسال هم تولدت 24 ماه رمضون افتاد مامان مریم و بابا احمد و امیر علی داداش گلم و همه ی بر و بچ از جمله  امیرحسینینا و خاله الهامینا اومدن تولد گل پسری راستی عزیزم کیکت رو هم خودت انتخاب کردی که شکل یه ماهی قرمز بود خیلی خوش گذشت وقتی کادوهاتو میگرفتی با هول وله اونارو باز میکردی مامانینا بعد خوردن سحری راه افتادن  راستی برات بگم از شبهای احیا که دوتایی مسجد میرفتیم وسر راه جلوی مسجد می گفتی منم می خوام وضو بگیرم دستات و صورتت و می شستی و میرفتیم داخل و بعدش هم منتظر شیر کاکائوی نذری می شدی مامانی خیلی دوستت داریم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 13:36  توسط مامان  | 

سلام

یه قند عسلی هست به اسم شایان این پسره خیلی بلاه صبح که از خواب پا می شه میگه مامان پاشو خورشید خانم اومده وبعد یواش یواش خواسته ها شروع میشه بعد از صبحانه ... مامان شیرکاکائو بده بعد چند ساعت مامان آب بده و بعد چند ساعت دیگه مامان شربت درکل خیلی مایعات می خوره و حالا که تابستونه بستنی وقتی با باباش خداحافظی میکنه میگه بابا بستنی مجیک اینگلیش بخر که همون بستنی عروسکیه چون میکی موس رو خیلی دوس داره (بخاطره عکس میکی) وقتی هم فیلم بوروس لی رو میبینه لخت میشه و می خواد که مبارزه کنه به کارتون و برنامه های کودک هم علاقمنده فیلم ها رو هم تماشا میکنه وموقع شروع شدنش رو هم به ما میگه یه هویی میاد و کامپیوترو روشن می کنه و میگه عکسامو می خوام ببینم گوشی تلفن و هم می تونه جواب بده از توی اسباب بازیهاش هم به شمشیرو خرسیش خیلی علاقه داره و بیشتر با اونا بازی می کنه دیگه حرف زدنش هم کامل شده و فقط بعضی کلمه هارو نمی تونه خوب ادا کنه  مثل نانندگی  رانندگی    بادکنک خوف می کنم    فووت می کنم    اددا   عطا  آبولو  آبلیمو کتاب هاشم خیلی زیاد دوست داره و هر شب وقتی سرمو میزارم زمین میگه مامان آب... و بعد اون میگه مامان قصه ی کمد  و  دیوار و  پنجره و پرده و هر چیزی که به ذهنش بیاد و میگه تعریف کن و من هم یه قصه ی تخیلی براش می سازم خلاصه خیلی خیلی شیرینه این هدیه ی خدا با همه ی شیطونیها و کار زیاد کنی هاش بازم میام...........

 راستی یه ماه دیگه تولدش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 19:8  توسط مامان  | 

...

شایان امید زندگی ما خیلی خیلی طلا شده وقتی بهش میگم غذا چی بزارم میگه ماکارانی یا قورمه سبزی هر وقت میخواد با بادکنک بازی کنه میگه   مامان اینو خوف کن یا چند وقت پیش دلدرد گرفته بود  بهم  گفت مامان  برام شیرین داغ  (نبات داغ) درست کن تازگی هاهم وقتی  کسی  تلفن می زنه میاد یه سلام میده و فرار می کنه هرکی رو هم  میبینه که موهاش  بلنده بهش  میگه آتینگا  شده حالا ... روزی چند بار هم لباساشو  عوض میکنه  ومیبره  تو حموم  میشوره و روی  شوفاز  پهن میکنه  به بالکن خونه  هم حیاط میگه و با  بابایی  سبزیهایی روکه تو گلدون بالکن کاشتیم آب میدن راستی واسه ی خودش   سیبیل و ریش میکشه و میگه مامان نیش کشیدم نقاشی هاش هم یه سر با دوتا چشم بزرگ و بینی و دهان و گوش  ومو وبا دوتا دست که از سرش زده بیرون ودوتا پای دراز که اون هم به سرش وصله همین دیروز هم چنگال هارو تو ماکروفر گذاشته بود که دست من موقع برداشتن اونها سوخت رستی پسرم نیمرو هم بلده درست کنه البته با کمک من و بابایی(تخم مرغ هارو یه دفعه تو مشتش میشکنه)و خیلی کارهای بامزه دیگه که بعدا می گم راستی اردیبهشت همراه خاله و عمو و عمه ی شایان البته همراه خانواده هاشون رفتیم شمال و تیر ماه هم سه تایی رفتیم که پسرم کلی تو آب دریا شنا کرد  و خوش گذشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 12:43  توسط مامان  |